X
تبلیغات
رایتل

آری آری زندگی زیباست...

دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 21:29

همه داستان زندگی از اینجا شروع می شود که تو در بی خبری ها و گرفتاریهایت دست و پا میزنی که ناگهان جرقه ای زده می شود و در روشنایی و فروغ آن جرقه است که پی می بری نیرویی نامرئی و کششی وصف ناپذیر و لذت بخش تو را در بر گرفته و تو از آن بی خبر بودی. حتی ممکن است پی ببری که این کشش از مدتها پیش وجود داشته و گمشده ای بوده که بعد مدتها آنرا یافته ای و ناتمامیهای وجودت را با آن کامل می کنی. گویا عشقش می خوانند و یا دوستی و یا هر چیز .  

دوران خوشی است. دوران سرمستی و مدهوشی . دوران امید و آینده. جوانه ای در دلت راه خود را می جوید و تو با همه حواس و افکار خود سعی در تغذیه این جوانه می نمایی و پیرامون خود را فراموش می کنی و دنیا را تنها از زاویه این جوانه عشق می جویی و تفسیر می کنی و تئوری می بافی و نظریه می دهی.  

همه تلاشت این است که این جوانه را برای خودت نگاه داری همچون اسم اعظم الهی که مکتوم است در پرده های غیبی که اصلا این جوانه عشق خود اسم اعظم خدای وجود توست و مکتوم در پرده های جان و روانت. دوران شیرین وصل و کنار. هیچ فرقی هم نمی کند که از او فرسنگها فاصله داشته باشی و یا در کنارش . 

 اما سکاندار کشتی زندگی تو نیستی  و مومنتوم وقایع و جریانات روزگار را تو تامین نمی کنی و اینگونه است که عجوزه دنیای غدار بازیهای دیگری برایت تدارک می بیند. نور آن جرقه تمام می شود و همه آن هیاهو و هیجان فرو می خوابد و آنگاه تو با نیروی خرد پی می بری که اصلا دوستی و محبتی در کار نبوده است. یا با خشن ترین وجه ممکن به یادت می آورند که تو اشتباه کرده بودی و دوستی و کششی در کار نبوده است و تطابق ژنتیکی برای این کشش٬ کشکی بیش نبوده است و در اینجاست که پی می بری عشق فریب است و همه روی و ریا و تئوری می بافی و نظریه می دهی. البته معمولا آن اوایل٬ داستان لیلی و مجنون را به یاد می آوری و سعی می کنی خود را با آن بفریبی و این طرد را نپذیری و ... دست و پا زدن گوسفندی که به مذبح می برند فقط دست و پا زدن است و بس. من نمیدانم نسخه عشقی که نظامی قرنها قبل پیچیده است تا کی باید درمانگر دردهای عشق مردمان این سرزمین باشد؟! تو گویی سالهاست که اندیشه در این مملکت مرده است.

 یا اینکه خود با سنجش موقعیتت پی می بری که او آنکسی نبوده که تو میخواستی  و همه این تازگی و طراوت که داشتی مجاز و توهمی بیش نبوده است که تنها از روی هوس و خامی بوده است و با کلمات سعی می کنی که بیان کنی: دوست داشتن متفاوت از عشق است و ...

به هر حال همه آن حسی زیبایی که به ناگاه در برت گرفته بود به ناگاه رهایت می کند و تو می مانی و چینی بند خورده ای و گذشته ای که تجربه می خوانندش و مردی و مردانگی که باید ازین پس و در سراشیب زندگی خود را نشان دهد. آن هم سراشیب تند و دهشتناکی که ممکن است تو را به دامان همه پستی ها و آلودگیها براند. از شراب و تریاک هدایت گرفته تا آغوش زنان خیابانی و مردان هوسباز و ...  

آری. این داستان زندگی است و هر کداممان در قسمتی از این منحنی قرار گرفته ایم البته با شدتهای متفاوت که از عمق روحمان سرچشمه می گیرد.  

اما من خسته ام. میخواهم طرحی نو در اندازم و می در ساغر اندازم. اما نمیدانم چگونه؟ تنها می دانم خسته ام از همه طرد شدنها و طرد کردنها.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo