X
تبلیغات
رایتل

و گفت: " لقد خلقنا الانسان فی کبد " ...

چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 16:13

یک دفعه می آید و گلویت را آنچنان میفشرد که جانت در می رود. حالا باز این خوب است. یک دفعه گرمایِ قطراتِ زلالِ اشکانت را پشتِ پرده های پلکانت احساس می کنی . باز این هم خوب است . لامصب آنچنان آن تکه گوشتِ صنوبریِ شرحه شرحه را می گیرد و فشار می دهد که تمام خاطرات و پیشامدهای گفتنی و ناگفتنی مقابل دیدگانت به صف می شوند. 

من و ساقی مدتهاست به هم ساخته ایم ولی دریغ از برانداختن بنیاد این غصه و غم. پیشترها برای ریختن خونمان لااقل دار و دسته ای، لشکری چیزی جور می کرد. اما این روزها کراهت چشمان و نحوست رخسارش را نشانمان می دهد و در چشم بر هم زدنی درد است پشت درد و رنج است پشت رنج . 

پیشتر گمان می کردم که مجموع جبری رنج و شادی در دوران عمرت مقداری است ثابت و رنج امروزت با شادی فردایت متعادل می شوند و رنج امروزت شادی دیروزت را متعادل نموده است. ولی زهی خیال باطل که دست هر چه خوشخیال است را از پشت بسته ام. رنج و شادی هردو از یک جنسند و از یک قماش و دارای یک ماهیت که به تناوب شکل و هیات خود تغییر می دهند و در جامه ای متفاوت فرو می روند تا بیشتر از پیش تو را به بازی گیرند و به امتحان گیرند و به سخره گیرند و در کشاکش دهر هماره سنگ زیرین آسیابت کنند و بلکه آسیابت کنند و جانت به در آرند. 

آهای شادی ! دیگر نمی توانی مرا بفریبی . آهای رنج ! حتی اگر در شکل شادی به سراغم بیایی می شناسمت...

امان از جبر دنیای مُثُلی که بر اندیشه و فکرمان حاکم است و این جبری است بس دهشتناک که اساس و پایه داوریهایت بر پندارهایی سست و نااستوار قرار دارد و امان از عصیانگری این قلم هنگامی که افسار پاره می کند. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo