X
تبلیغات
رایتل

بشنو این نی چون حکایت می کند:

پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:33


مکان : اورشلیم، میدان اصلی شهر که شبیه میدان "اونتر دن لیندن" در برلین است .            

زمان: نزدیک به دوهزار سال پیش٬ شاید هم غروب روزی که نیروهای فداکارو جان بر کف" اس اس" به فرمان " فوهرر" نیروهای فداکارو جان بر کف" اس ای" را قتل عام نمودند.

 

پرده کنار می رود. 

 

پسرک  تقلا می کند چشمانش را از زیر دستان مادرش رها کند و صحنه ای را بنگرد که تمامی مردم شهر برای دیدنش جمع شده بودند. گویی ضیافتی  برگزار شده است. یکی از میهمانان که پسرک مجذوبش گشته بود شخص مفلوج کوچک اندامی بود که گویا حافظه ای بس بزرگ داشت. مردم این شخص را که بسیار آراسته و مرتب بود "حس انتقام" می نامیدند.

پسرک از مادر پرسید: 

-آخر چرا؟ مگر او چکار کرده است ؟ مگر نه اینکه او سویِ چشمان" راعیل " را به او باز گردانده است ؟! و مگر او نبود که نوزاد کوچک "یوشع " را پس از مرگش زنده نمود ؟! همان کسی که تمام مردم برایش احترام قائل بودند؟! چگونه است اکنون که او به کمک نیازمند است کسی را یارای کمک رساندن به او نیست؟! آیا اصلا کسی قصد دارد به این مرد کمک کند؟!

 

زن کلافه است و  می ترسد مبادا صدای پسرک به گوش ماموران "هرودوس فوهرریوس" برسد:

 

-هیس ! چقدر حرف میزنی؟! میخواهی ما را هم به صلیب بکشند؟! مگر نمیدانی که "خوبها " اگر زیادی "خوب" باشند باید تاوان خوبیشان را بدهند؟! در شرایط عادی همه "خوب" هستند ولی در شرایط غیر عادی همه "خوب" نمی مانند و آنها که "خوبتر " شدند مشمول انتقام و کینه توزی آنها که "خوب" هستند می شوند.

  

پسرک که هنوز آنقدر عاقل و دانا نشده که خود را زیر نقاب "رئالیسم" پنهان کند و با خود می اندیشید که زیادی "خوب" بودن جرم است و غیر اخلاقی و نوعی فخر فروشی به کسانی که فقط "خوب" هستند : 


- آخر مادر ! مگر نه اینکه " سر که نه در راه عزیزان بود بار گرانی است کشیدن به دوش" ؟! اصلا ما به کنار. آن دوازده همراه و همنشینش کجایند؟! مگر عهد نکرده بودند که هماره یاور و دوشادوشش باشند؟! چه شده که به گاه سختی این چنین خود را میان مردمان پنهان نموده اند؟ مگر نه آنکه ایشان را "خواص" می خواندند پس چه شده که بین مردمان "عوام "پناه گرفته اند؟!  آیا خواص برای حفظ جان خود به عوام نیازمندند و عوام برای بهبود زندگی خود به خواص؟ این چه تقسیم وظایف است ؟ می خواهند پیام این مرد نورانی به آیندگان برسانند؟! آیا شرمسار نخواهند شد وقتی که آیندگان از ایشان پرسند که چرا مرادتان تنها گذاشتید و به گاه گرفتاریش کاری نکردید؟!


- پسرک ساده دلم ! مگر نمیدانی آدمها شیفته داستان و اسطوره  پردازی هستند و حکایتی را دوست دارند که بیشتر داستانی و هیجانی باشد. نگران آیندگان نباش که برایشان داستانی دوست داشتنی خواهیم نوشت. ندیدی که تاریخ سرشار است از داستان زندگی حاکمان و جابران خودکامه؟ چه کسی داستان پدربزرگت را که در روستای خود به جوانمردی و دلاوری شهره بود برای آیندگان نقل می کند؟! 


- اوه مادر ! اجازه بده ساده دل باشم در غیر اینصورت کودن می شوم.


میهمان پر ابهت دیگری که چشمانی پر از نومیدی و یاس داشت و در طول میهمانی بر اثر ازدحام مردم یکبار پایش لغزیده و آنچنان عصبی و ناراحت شده بود  که گویی زمین سوراخ گشته است " خشونت " نام داشت.


زن کلافه و نگران نگاه پسرک را دنبال کرد که به مرد چندش آوری با سر تاس و دهان کف کرده دوخته شده بود . او را " نفرت از آموزش "می نامیدند و همانجا در حضور همگان سوگند خورد که بار گناه دانش را از دوش نادانان بردارد  تا دیگر چنین مشکلاتی پیدا نشود که کسی بخواهد کور را بینا و مرده را زنده نماید.  مردم برایش احترام بسیار قائل شدند و نادانان و ابلهان در حالی که شعار می دادند " مرگ بر فرزانگان" او را بر روی شانه های کارآزموده خویش قرار دادند.

 

-آنجا را نگاه کن مادر ! یهوداست . از یاران نزدیک و هم نشین آن مرد نورانی .الان نجاتش می دهد؟ پس چرا با ماموران حکومتی گلاویز نمی شود؟ نکند او هم  مامور بوده است ؟! شاید هم مراد خود به پولی فروخته است؟ آیا ارزشش را داشت این ننگ و بدنامی ؟!  باور نمی کنم " توبه فرمایان چون به خلوت و آشکارروند آن کار دیگر کنند".نه ! پس حرفهایی که میزدی چه ؟! آرمانهایی که این مرد تعلیممان می داد چه ؟! مگر یهودا در صف جلو نمی نشست؟  میخواهی بگویی بوی کباب به مشامش خورده بود که در صف جلو می نشست ؟من که بعید میدانم.


دسته ای سرباز با لباس رزم سرخفام رومیان و همراه با آخرین دستاوردهای دفاعی به فرماندهی " مارشال رومل"  از میدان رژه رفتند. لباسهای سربازان تا آخرین تکمه بسته شده بود و سربازان تا آخرین قطره خون آماده جانفشانی بودند. چقدر این "آخرین" اهمیت دارد.. اصلا تمام جنگها به آخرین تکمه بستگی دارد. اگر این آخرین تکمه باز باشد جنگی آغاز نمی شود. زن در اضطراب حفظ جانش تنها توانست بگوید: 


پسرک ! چون تو هنوز کوچک هستی کودک هستی و کودک می مانی تا وقتی که کوچک بمانی و زمانی بزرگ می شوی که مجهز باشی و زمانی مرد می شوی که توانایی حذف همنوع خود داشته باشی. این است راه و رسم انسانیت. مگر در مدرسه به شما "رقابت" نیاموخته اند؟!  تو فکر می کنی چرا میلیونها در مدارس ابتدایی صرف شما میشود؟ که علم یاد بگیری؟ نه جانم . باید مفهوم "رقابت" را یاد بگیری. مگر نشنیده ای تنازع برای بقا را ؟! حتی طبیعت هم در فرایند "انتخاب طبیعی" فقط "برتر" ها و "مجهز" ها را انتخاب می کند. " قوی" کسی است که حذف کند نه آنکه آمیخته به فضایل باشد.


مردی به نام "چاپلوسی" که  کرنشهای طولانی و زماندار می کرد به همراه کمدین و طنزپردازی به نام "بدخواهی" برای مدتی حضار را به خود مشغول کردند. جالب آنکه خود را هنرمند می دانستندو خطابه ای طولانی در وصف هنر برای مردمان ایراد کردند.

 

زن: درست است که می گویند خنده بر هر درد بی درمان دواست. تو گویی تریاقی است که از بازار شام به اورشلیم آورده اند.  ببین مردم چگونه فراموش کرده اند که برای چه امری اینجا جمع شده اند؟ مثل اینکه قرار بود این جماعت به مراسم به صلیب کشاندن آن مرد نورانی اعتراض کنند. ببین چگونه آلت دست شده اند؟ ببین مرد نورانی را بر صلیب؟! ببین فضیلت را بر صلیب. ایده الیسمی که نمی تواند از جان خود محافظت کند چگونه می تواند انسانیت را در میان سبعیت زنده نگاه دارد؟


برای لحظاتی از مرد تنومند و کوه پیکری که گویا خدمات بسیاری "مرتکب " شده بود تمجید کردند و حتی زمانی که سوزن مدال را در گوشت تنش فرو کردند دم بر نیاورد.. آری  او  "غرور" نام داشت. 


زن این مرد را پیشتر دیده بود. زمانی را که شوهرش  به جنگ می رفت به یاد آورد: " افتخار" و "نژاد" و "ناسیونالیسم" را بر گرده گرفته بود و در بازار می چرخاند. زن به سختیهایی که در نبود شوهرش و برای رسیدن به  افتخار و فضیلت  تحمل کرده بود اندیشید و اینکه در نبود شوهرش " افتخار" و " ناسیونالیسم" هیچ خبر از گرسنگی خودش و کودکش نداشتند .


در گوشه ای دیگر از میدان  مرد پریده رنگ دیگری بود که از مسائل بی اهمیتی سخن گفت و قول داد که در آینده سخنرانی جامعی داشته باشد و مردمان برایش هورا می کشیدند و زنده باد "عدالت" می گفتند.  "عدالت" می گفت : باید تمامی واگن های یک قطار مثل هم باشند. چه معنا دارد که واگنی در جلو باشد و بقیه پشتش؟ اصلا چرا باید واگنی به نام لوکوموتیو باشد که واگنهای دیگر را به حرکت درآورد؟ مردمان خوشحال بودند که کسی از میانشان هست که دردشان را می فهمد.


نگاه پسرک به جوان لاغر و بلند قدی خیره شده بود که با بشقابی از جنس "روی" تقلبی و با صدایی آهسته و خسته پول خردهای کارگران را برای آینده کودکانشان جمع اوری می کرد. پسرک این جوان را که " از خود گذشتگی" نام داشت می شناخت. زن با دیدن این صحنه "فوهرر" را به خاطر آورد که حقوق صدر اعظمی نمی گیرد و یک آن تصمیم گرفت که او هم  مانند صدر اعظم از خود گذشته باشد.

پسرک دختری را دید با سبدی پر از کناره های نان که در بیمارستانها و از دهان بیماران گرفته بود. چه نام برازنده ای داشت: "صرفه جویی"

و در گوشه ای دیگر از میدان مردی بیمو با کلاهی پاکیزه بر سر که دیپلم و دکترا و جواز جراحی توزیع می کرد. نامش "نظم" بود و برای همه غارت شدگان قبض می نوشت. او پیشتر فداکارانه انها را خوشه بندی نیز نموده بود.

مرد اعجاب اوری که نفس نفس می زد و در کمتر از چشم به هم زدنی نارنجک و مین می ساخت و اسمش "تلاش" بود چنان حضار و پسرک را به وجد آورد  و چنان نفسها در سینه حبس ساخت که گویی نمایشنامه به پایانش نزدیک می شود.

و چیزی که مردم ندانستند این بود که این مردان و زنان همگی از خادمان "تجاوز" بودند که در گوشه ای از میدان بر تخت باشکوهش لم داده بود و برای مرد نورانی روی صلیب شاخ و نشان میکشید.


زن نجواکنان : مردم عادی انسانهای پست تری هستند. انسان عادی زمانی طرف انسانیت را می گیرد که دیگر به هیچ وجه نتوان کاری کرد.

پسرک: می بینی مادر؟! همه چیز تمام شد. همه چیز به خوبی و خرمی پایان یافت. مرد نورانی به پاداش کردار نیکش رسید. فوهرر نمایش قدرتش را تمام و کمال پیاده کرد و مردمان به خوبی پی بردند که هنوز امیدی به نجات هست . من خوشحالم. چقدر بیخود نگران همه چیز بودم. فضیلت و دنائت دوبال پرواز پرنده انسانیت هستند. من میروم که امروز را برای وبلاگیان وبلاگستان بنگارم




پرده می افتد در حالیکه صدای گریه و زاری و غریو توپ و تانک و خمپاره شدت می گیرد...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo