X
تبلیغات
رایتل

نشنو از نی این نوای بینوا !

پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 10:59

پیش نوشت: این پست تکراریه و فقط به خاطر باخت در یه شرط بندی احمقانه اینجا گذاشتمش.


مکان: "گاندور" رو یادتونه؟!             زمان: پایان دوره چهارم(!) آفرینش٬


                                                                                           

خواجه شیراز با قیافه ای که "گاندولف" را به خاطر می آورد  "الا یا ایها الساقی..." را با چشمانی بسته و خسته زمزمه می کند.

جوانی در حالیکه قوچی آماده ذبح به دنبال دارد و کمانی کهکشانی به دوش گرفته است از دروازه گاندور خارج می شود.

نوای نی برای مدتی به گوش می رسد و گروه همخوانان مصرع " بشنو این نی..." را همانند امواج دریا با آهنگها و شدتهای متفاوت میخوانند.


جوان زیر نور کمرنگ سبز رنگی با خود نجوا می کند:  

ـ و برآن شدم که خود٬قلبِ احساسم با تیزیِ دشنهء بی احساسی بشکافم پیش از آنکه خونین و شرحه شرحه اش کنند و برآن شدم که ابراهیم وار٬ اسماعیل ِ قلبم به قربانگاه بَرم پیش از آنکه خدایی امرم کند و بنده وار دستور ذبحش دهد و برآن شدم که آرش وار جان خود در تیر نهم و پرتابش کنم پیش از آنکه سرنوشت٬ برایم تقدیر کند آنچه را که می خواهد و نمی پسندمش. آری ! سختی ذوب شدن حلقه های وصال در سرزمین تاریکی "مُردور" را به جان خواهم خرید.

ـ کجایی جلال الدین بلخی! سینهء شرحه شرحه از فراق ما پیشکشیت باد ! شرح درد اشتیاق خود بازگو تا بدانی که کودکانه مشتاق بودی و هستی و خواهی بود.

ـ کجایی ای خاقانی! خرابه های ایوان مداین به کناری بنه و ویرانه های باغ اِرم سینه ام را  از آن دیدهء عبرت بینت نظر کن. آینه ای اینگونه عبرت زا دیده بودی؟!


 قوچ خود را از دست جوان رها می کند و حافظ نیز خموش و نگران به دور دستها می نگرد. از میان صحرای پیش رو  طنین آواز دلهره آور چکمه پوشان و سربازانی که به جنگ می روند به گوش می رسد. غرش ابرها آغازیدن گرفته است و صدای سوز باد می آید.


 ـ تو نیرنگ بازی هستی که عشق را نه به خاطر عشق که تنها به خاطر درد عشق میخواهی. نادانی که به قدرتِ درد عشق واقفی و میخواهی خود را با هنر حاصل از این درد تخدیر کنی. تف بر شُمایانی اینگونه خودخواه و رنگ رنگ. سامری صفتانی که دزدانه جاودانگی خاک پای اِستر "امین" را از خود می دانند.


جوان هاج و واج به اطراف می نگریست که مردی را در کنار دختر نه فرشته ای با گونه های برجسته و پیشانی بلند و ابروهای پیوسته و لبانی شهوانی که حرارت عشقی مهرگیاه را ایجاد می کرد یافت. آیا این مرد صادق هدایت نبود؟!


ـ آهای ! چرا جوانکی چنین نازنین را می فریبی؟! مگر نه اینکه عشق نیز نیازی طبیعی است که باید سیر شود ؟! این "تمدنِ شیاد" بوده که عشق و دوست داشتن را به چنان مقام رفیعی رسانده تا ناخوشی و شهوت پرستی خود را لگام زند.


جوان متحیر بود. صدا صدای فروید بود. اما چهره اش بدان هیچ شباهتی نداشت. شاید ته چهره اش یادآور فروید می بود ولی باز نمیشد از روی اطمینان گفت.

مرد فربه درشت اندامی که خود را "تسیفل" معرفی می کرد و از قضای روزگار فیزیکدان بود رو به جوان:


ـ جوانک ! حرفهای این صورتک را باور نکن. "فرویدیسم" تنها نانِ کشمکش میان "سرمایه داری" و "سوسیالیسم" را می خورد. آن زمانها که "سوسیالیسم" با نظرات آرمان خواهانه اش اروپا را زیر چتر خود می گرفت و با جذابیتش "ناسیونالیسم" و "سرمایه داری" را به کناری می راند٬این "فرویدیسم" بود که با نظریاتش٬ همچون فرشته ای نجات بخش نگذاشت سرمایه داری زیر بازوان پرتوان خواهش و نیاز نیازمندان خرد شود و همچون خواب آور و مُخدری٬ نیازنیازمندان از خاطرشان برد تا همچنان بردهء "کاپیتالیسم" مانند.


جوان میان همه این افکار گیج و پریشان شده بود. صدای چکمه پوشان بلند تر از قبل به گوش می رسید. گویا زمان انتقال و نبرد نهایی برای چندمین بار فرا می رسید و آنگاه دخترکی دید رنگ پریده و تکیده٬ که به صحرا می رفت با لبخندی بر لب و چشمانی پر امید و قوچی به دنبال و جوان را می نگریست . گویی ارتعاشی برق آسا و نزدیک به رزونانس جوان را در بر گرفته بود. جوان بر خاست و راهی شد. گویی خود را نجات می داد و با کمان کهکشان آرش به دنبال یار بود.  


حافظ شیرازی ٬نه ! "گاندولف"٬ دیگر "الا یا ایها الساقی ..." نمی آغازد. "خیام" به کوزه ها نمی نگرد. "خاقانی" را اندیشه سفر نیست که به مداین رسد. "ژان کریستف" بر روی نُتها هاج و واج مانده است. پر پرواز پروانه "عین القضات" لای دفترهای خونین عشق خشک شده و "هدایت" عینک بدبینی را با عینک "ریبن" آن زن اثیری اش عوض کرده است.


چه نبرد دهشتناکی پای دروازه های "میناستریس" جاریست. "عشق" خون می خواهد و خشماگین هماورد می طلبد. " کین " خون می خواهد و خشماگین هماورد می طلبد. "عقل" خون می خواهد و خشماگین هماورد می طلبد. "هوس" خون می خواهد و خشماگین هماورد می طلبد. امانه ! اینها تنها هماورد خواهند و یارای نبرد ندارند.


پیری نجواکنان می گفت: اینها سده ها و هزاره هاست که نعره جنگ سر داده اند و همه را به خود مشغول کرده اند که چنین نبردی از جنس ستیز میان زرگران است و بس.

کودکی از میان تماشاگران بر خاست و گفت: خوشا به حال جوان شوریده !


آه از نهاد راوی بر می آید و به دنبال پسرک و دخترک روان می شود...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo