X
تبلیغات
رایتل

مرثیه ای در تمنای تو

چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 16:18

 گاهی اوقات به تو غبطه می خورم که می توانی از قالب نقشی که روزگار برایت تعریف کرده است بیرون بیایی و جامهء نقشی دگر بر تَن کُنی. تنها تویی که می توانی  گاهی خود را عاشقی شیدا بنمایی و زمانی عاقلی خودخواه و در هر دوحال در یک حال باشی و بس. به آن مرزی رسیده ای که مرزها برایت رنگ بازند و روشنفکری را با بربریت یکی گیری و با عقل ِسُرخت احساس کنی و جنس ِتمامیِ احساست عاقلانه باشد. تو حتی قادری خودت را در دیگری یابی و دیگری را در خود .

اما من؟ کوچکی متوسط که در ویرانه ها و خرابه های دانش و احساس دست و پا زنان و لنگ لنگان به دنبال راه می گردد و به دنبال تو و به دنبال سرمنزل آرامشی که خستگی سده ها و هزاره ها در آن جا نهد . اما هر چه جستجوتر دورتر و بلکه کورتر که نه از خرد بهره ای دارد و نه از اشراق  توشه ای و تنها سرمایه اش از روزگار دراز زندگانیش و نام نیک نیاکانش دلی است پرتپش که به شوق هر نفست می تپد و با ندیدنت و نشنیدنت شریانهای احساس قلبش چون ژاله های صبحگاهی به محوی می گرایند و  تو خود می بینی زاری و نزاری حال و روز من خسته را .

اما این دل کوچک که پایان را ناخوش می دارد از روزگار ٬تظاهر را به تجربه آموخته و میداند تا زمانی که به رابطه تظاهر می کند آن رابطه به پایانش نمی رسد  هرچند که پایان یافته باشد که تظاهر خوب مرهمی است بر دردهای خسته جانان و ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo