X
تبلیغات
رایتل

من احبنی قتلته ...

شنبه 6 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 16:39

من درخشش ِ برق ِ نگاهت را دیده بودم آنگاه که ماهی ِ چشمانت در زلالی ِنگاهم جست می زد و من برافروختگی ِ آتشفشان ِرخسارت را دریافتم آنگاه که می کوشیدی سُرخی دیدارت از من پنهان کنی. همچون عنکبوتی سنگدل  تقلاها و کشاکشهایت را در تار ِ مِهر و محبتم می دیدم و نوشابهء لذت ِ به عاریه گرفتن ِمقام ِملکوتی و الوهی، ولو برای چند چکه ثانیه را مستانه سر می کشیدم. شاید هم آن زمان که ذره ذرهء وجودت در جاذبه ء بیکران ِسیاهچاله ءچشمانم به دام می افتاد٬همان زمانی که دیگر زمان برای تو از کار می افتاد٬ من مستِ این همه قدرت و ربوبیت، همچو رگبارهای بهاری بر کشتزارهایِ خشک و بایر ِدلم و بر مزارع ِلا یزرع ِسالها انتظار ِتو کشیدنم ،باریدن آغاز می کردم. هر ذره از وجودت که به من می بخشودی  همچو ذره ای خاک ِحیات در باغچهء دلم می نهادم تا نهال دوست داشتنت در آن بپرورم و هرگز ندانستیم که آخرین ذره ءخاک حیات برای رشد نهال مهرت، آخرین ذره وجودت بود که به من می بخشودی.

اکنون خروارها با آن سالها فاصله دارم.خاک وجودت که ذره ذره ارزانیم داشتی تنگ، درخت ِمهرت در آغوش گرفته و ریشه های این درخت همچو پنجهء خونینی سالهاست که قلبِ صنوبریم بی رحمانه و معصومانه میفشارد.چقدر سینه ام تنگ ِدوست داشتنت است و چقدر در بیرون فرستادن نفسهای برآمده از یادِ برگهای درخت عشقت خساست می کنم.

وقتی به سفیدیِ چشمان سر و سیاهی ِچشمان دلم مینگرم از اینکه خداوار به تو عشق می ورزیدم شرمسارم.عشق ورزیدنی که در آن عاشق ِ معشوق نما ،معشوق ِعاشق نما می کُشد. این نوای قطرات اشکانم است که  بانگی مهیبی به درازنای "بیگ بانگ" بر می آورد: بیزارم از هر عشق الهی که " مَن اَحبَنی قَتلتُه و مَن قتَلتُه دیتُه"...

پ.ن: این مسابقه عاشقانه نویسی وبلاگی و البته عاشقانه نویسی بر خود قلقلکم داد چیزکی بنویسم.

پ.پ.ن: وقتی خودشیفته اومد برای شرکت در مسابقه ازم دعوت کرد به خاطرحمایت از ایده و مسابقه اش اوکی دادم. ولی  اینکه معیار انتخاب برگزیدگان روراستی و صداقت نویسنده با خودش و خواننده اش و عرقی که برای متنش ریخته  بوده منو آزار میده . چون اینا دقیقا چیزهایی هستند که فقط خودت می دونی بسنجیشون و نه شخص دیگه که از حالات و روحیات شما اطلاعی نداره.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo