X
تبلیغات
رایتل

چه هنگام این آینه خواهد شکست؟

سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 22:47

این آینه یه آینه معمولی نبود. تو می تونستی بهش نگاه کنی و هر چیزی رو که نیت می کردی توش می دیدی . اگه می خواستی یه خرس رو اون تو می دیدی و اگه اراده می کردی یه شهر به بزرگی لوس آنجلس و همه فعالیتهای انسانی داخلش رو .  

این آینه رو از توی آت و آشغالای اون پیرمرد بدبوی ریش درازی که اون روز صبح توی گرگ و میش هوای مه آلود پاییزی کنار جاده به حالت مرگ افتاده بود پیدا کرده بودم. پیدا که نه . در واقع برداشته بودم. چقدر باهاش لبریز و سرشار بودم. همه ۲۴ ساعت روز رو.  همه روزهای سال رو.تموم کار و زندگیمو تعطیل کرده بودمو سعی می کردم تموم اشیای شناخته شده پیرامونمو توی آینه ببینم.  

باید اعتراف کنم که جالب ترین کارم دیدن آدم کوچولوها توی آینه و بررسی روابط اونا بود. بهشون پاداش میدادم و حتی گاهی که از نتیجه خواسته و فکرم راضی نبودم مجازاتشون می کردم. فکر می کنم کارم منصفانه بود به هر حال این من بودم که اونا رو به وجود آورده بودم. بین خودمون باشه. گاهی عاشق بعضیهاشون هم میشدم. دوست داشتم ازم چیزی بخوان تا براشون آماده کنم. حیف که اونا اونقدر نادون بودن که دنیای منو درک نکنن. 

یه روز یه اتفاق عجیبی افتاد. یه خط تیره رنگ قطر آینه امو پوشونده بود. هر کاری کردم که پاکش کنم نشد. البته آینه هنوز هم معمولی نبود. ولی هر چیزی که سعی می کردم  توی آینه ببینم تا حدودی مات و محو به نظز می رسد. بهتر که نگاه کردم تصویر همون پیرمرد بدبوی ریش دراز کنار جاده رو توی آینه می دیدم. یعنی این تصویر از اول بود و من بهش دقت نکرده بودم؟ یا اینکه همزمان با اون خط تیره رنگ ظاهر شده بود؟ تصویر پیرمرد داشت بهم می خندید. یه خنده کریه و چندش آور.  سعی کردم با آدم کوچولوها سرگرم بشم. ولی اونا هیچ حرکتی نمی کردند مگه اینکه پیرمرد به اونا اشاره می کرد. در واقع آینه خواست منو  در لحظه به صحنه وجود می آورد منتها با اجازه و اشاره پیرمرد. یه نوع محدودیت توی قدرت خودم حس می کردم که چندان خوشایند نبود. سعی کردم قدرت پیرمرد رو با آگاه کردن آدم کوچولوها محدود و بی تاثیر کنم. آیا این یه روش بزدلانه نبود که نمی خواستم مستقیما با پیرمرد روبه رو بشم؟ نمی تونستم از آینه و احساس قدرتی که بهم میداد دل بکنم و از طرفی جذابیت پیرمرد رو نداشتم. تصمیم داشتم سر خودمو با دیدن ماه و ستارگان توی آینه گرم کنم . با آدم کوچولوهام قهر کردم. ولی این عدم ارتباط باغث تنهایی و بی حوصلگیم شده بود. دردمندانه حس کردم که من به این آدم کوچولوها و آینه محتاج ترم تا اونها به من.  

اشکی که از چشمونم روون شد و توقف جریان حیات و خواست من توی آینه سبب شد که بتونم یه مقدار بهتر نگاه کنم . خدای من! چطور چنین چیزی ممکنه؟ اون پیرمرد توی آینه تصویر خود من بود. متوجه گذشت سالها و پیر شدنم نشده بودم. نقهمیده بودم که این اجازه منه که خواستمو محدود کرده. متوجه نشدم که من توی این بازی گرفتار شدم  و اونقدر جدی گرفتمش که با ساخته های ذهنم درگیر میشم و باهاشون قهر می کنم . فکر می کنم این اختراعات و ابداعات من بزرگترین شیطان درونم بودند که سالها منو با وسوسه کنترل آدمکها مشغول کرده بودند. من هم درگیر شیطان بودم. من هم در دام شیطان بودم. ولی من از بیخیالی و رفتار آدمکها چیزهای زیادی رو یاد گرفته بودم. تصمیم گرفتم که آینه رو بشکنم و خودمو نجات بدم. من مسیز درست رو پیدا کرده بودم. از جام بلند شدم و به راه افتادم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo