X
تبلیغات
رایتل

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 22:01

همه چیز بالاخره تموم شد. مثل یک هیاهو٬مثل چکاچکِ شمشیرهای وسط میدون جنگ. مراسم نوروز و دلخوشکنک های مردم رو میگم. زمستون و بهار مثل آواهای زیر و بُم یک ترنم و ترانه اند و زمانی آوایِ زیرِ بهار شیرینی و لطافت خودشو تبدیل به شیره ء جونت می کنه که پیش از اون آوایِ بم زمستون سردی و ستبریشو شیرهء وجودت کرده باشه. بهار برای مردمی با زندگی از پیش تعیین شده و کنترل شده ٬ مردمی که دستاوردهاشون توی زندگیشون دروغ و ریا و تملقه ٬فقط مثل یک مخدر عمل می کنه . بیچاره ها فکر می کنند چون بهار اومده و فصل زایش و باروریست باید کینه های کهن رو با لبخندهای آگنده با زهر ریا بپوشونن و ...  در حالیکه نمی دونند و نمی بینند که زایش مدتها پیشتر در زمستون آغاز شده .  

زیبایی مثل زشتی و یا خوبی و بدی و خیلی از صفات دیگه یک ماهیت و حقیقت دارند و اون هم جریان سیال وجود و آفرینشه که مثل تجزیه نور در منشور ادراک و منطق آدمی به رنگین کمونی از صفات تبدیل میشه. بگذریم 

چقدر اینجا رو خاک گرفته. کهنه و غبار آلود ولی برای من همون حس کلبه ای رو داره که در راه مونده ای برای زدودن غبار غم دل و جان سالکان و روندگان ساخته. گاهی هم حس می کنم من خارون پاروزنم که مسافران رو سوار بر مالیخولیای درونم در سرزمین نیستیها جابجا می کنم... 

با تموم این احوال دلم برای تک تک دوستام تنگ شده بود. دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده بود هر چند که فضای وبلاگستان رو تیرگی و تارگی کبر و غرور و منیت گرفته. هر چند که نوشته های بلاگرها بوی زندگی رو نمیدند. هرچند که چیره دستان این بازار قلم ها غلاف کرده باشند.  هر چند که مسابقه "کی بدبخت تره "توی وبلاگستان و بین بلاگرها راه افتاده باشه و همه فریاد غم و خستگی و بندگی و بردگی به آسمان بلند کنند می نویسم و می خوانم: 

آری آری زندگی زیباست٬زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست٬گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست٬ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo