X
تبلیغات
رایتل

شک بین یک و دو

جمعه 19 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 22:34

تق تقِ برخوردِ قطرات باران بر روی شیشهء پنجرهء طبقهء همکف به هیچ وجه شاعرانه و زیبا نبود. جریانی از این قطرات ِباران از ناودان ِمژگان و بینی و گوشهایش به پایین می سُریدند. اما حتی با وجود تاریکی هوا و باران شدیدِ آنشب ٬درخشش و تلالو قطرات اشک از قطرات باران قابل تمیز بود.  

" نه عزیزم! امشب نه. مگه نمی بینی حالم بده. میخوام کمی استراحت کنم." 

به زیبایی و تازگی دنیا پس از حضور "او" می اندیشید. به فکر و یاد "او" که همچون طفلی معصوم و بیگناه در آغوش داشت. به یاد "او" که چون حیوانی با وفا با خود به هر سو می برد ٬نوازشش می کرد و از آن گرما و روشنی می گرفت.  

صدای پچ پچ و همهمه و بعد قهقهه های سرشار از لذت از پشت پنجره به گوش می رسید.  

امان از تندبادهای زندگی. همانهایی که گاهی ما را آنچنان در بر می گیرند که تمامی گرایش و گرانشمان را به یک نفر محدود می کند و البته لزومی ندارد که از آن یک نفر بیشتر و یا حتی به اندازهء دیگران خوشمان بیاید. و دو صد بدا که از حضورش محروم هم باشی. در آن صورت است که نیازی عمیق به حضور "او" پیدا می کنیم. نیازی که قوانین این دنیا برآوردنش را محال می کند. 

در نظر می آورد که با آن یکی به خوش خیالی او می خندند. باید کاری می کرد. بهتر بود به پنجره بکوبد و صدایشان کند. همین که غافلگیرشان می کرد آنها می دانستند که نباید او را خوش خیال و خام بپندارند. حس پایان یک شک. حس پایان یک درد و رنج که مانند خوره روح را می خورد و لذت عقلی حاصل از این پایان. 

در لحظه کوبیدن به پنجره شرمسار شد و منصرف گشت. چه خوش بختیهایی که تحققشان را فدای ناشکیبی ها و لذت های آنی می کنیم. 

برگشت.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo