X
تبلیغات
رایتل

کافی شاپی برای شازده کوچولو

پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 00:21
گوشه ای دنج با روشنایی محو و نور سوسوزنان مهتابی کهنه خاک گرفته. فضایی آغشته به بوی چوب و اندکی نم. از جاذبه دستانش که رها می شوم بی اختیار به یاد روزهای "تو" می افتم. سوار بر ارابه زمان خاطره ، به روزهای "تو" می رسم. نغمه های عاشقانه محبوس در ذره ذره سلولهایم ،هارمونی آرامش و لبخند توام با غصه ای تلخ و جانکاه را در جام وجودم انعکاس می دهد. "تو" ی موجود در جانم اندک اندک به اندازه تمامی وجودم جان می گیرد و من "تو" می شوم و بی اختیار سکندری خوران ، ناتوان از تحمل "تو"ی وجودم اندکی از شوربای "فراموشی " و " گرمایش" مینوشم تا ازین مدهشی بهوش آیم . وقتی لبم در آغوش هلوی گلاسه شده فرو می رود سلولهای تنم فشرده شده و چکه ای گرم از من تراویدن می گیرد. گاهی یک قطره می تواند همسنگ دریا و بلکه اقیانوسها باشد از هیبت و بزرگی که دارد و این قطره یاد و خاطره "تو" ازین دست قطره ها بود. در نگاهش نگاه "تو" را می جستم و در صدایش آوای "تو" را. در فضای اطرافم بوی "رز" میجستم و در نرمیش  لطافتت. مست حضور "تو"یی بودم که نبودی. در آن لحظه مفهوم بودن در جهانهای موازی را به خوبی می فهمیدم و نیز معنای زمانی که دیگر برایم خطی نبود. من در "دور" یاد " تو" همچون الکترونی شیدا در گردش و تکاپو بودم. من  یوغ "تسلسلی" از جنس مهر را بر گردن نهاده بودم . در آن دمی که از این خلسه و مکاشفه عاشقانه بیرون آمدم و دیگر "تو"یی نبود، در آن لحظه تنهایی و غربت لبخندم را گریستم و دردی دیگر و زخمی دیگر چون خوره بر جانم افکندم که "هرکجا هست خدایا به سلامت دارش..."

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo